تبليغاتX
**متولد می شویم تا بمیریم . پس وقتی خبر کوچ مرا شنیدید عکس العملتان آنچنان باشد که خبر تولدم را سالها پیش برایتان گفتند. کلمه طیبه ی استرجاع را بر زبان آورده و برایم طلب مغفرت کنید ....(شهید مرتضی بصیری) **از حضور سبزتون خيلي ممنونم ** ** عرشیان خاک نشین

بسم رب الشهدا و الصدیقین ...

********************************************************************

روحم را قطره قطره می کنم و هر قطره را در خودنویس زبانم می ریزم . آن قطره ها هر یک کلمه ای می سازند و نامه ای می شوند تا تو بخوانی و بدانی که این ساعت های خالی از تو ، تا کجا پر از تو بوده ام ...

حرفهای ما هنوز نا تمام مانده بود و باز هم همان حکایت همیشگی :" ناگهان چقدر زود دیر می شود" .

از غربت چشمانت بیتی سرودم ، بهار شد . یخ آب شد و لبخند بر لبان ماتت نشست . با من از بهار بگو که کوله بارم آکنده از خزان است .

سفر بخیر یازده پرستوی مهاجر..

 

 

«تقدیم به رهروان و راهداران عشق ، یازده پرستوی عاشق»...

 

و اما یک سال غروب غم انگیز گذشت و ما همچنان سردرگم عاشق شدنیم ...

آنان که دست تمنا به فرا سوی محراب عشق ، این عقیق نهان بر آورده اند .

آنان که سیمرغ قاف قلوبشان از عالم مغیبات دانه ی ارادت می چیند ...

آنان که چشم طلب به دروازه ی دل دوخته بودند و دست نیاز در تجلیگاه معراج درون برآورده بودند و بر قلل پر پیچ و خم گیسوی زیبا رخی ماه ماّمن گزیدند ...دلدادگانی که التهاب درونیشان به سر حد بی طاقتی رسیده بود و خرمن وجودشان چشم انتظار شراره ای دیگر از دیار یار بود .

 .

سلام به تشنه کامان سینه سوخته ای که خمار شرابی طهور از خمخانه ی عشق بودند تا آن را در کام کشند و جام قلوبشان را بدان جلا دهند.

سلام به شما یازده پرستوی عاشق که بال به پرواز به سوی یار باز کردید و رفتید و به ما خندیدید

 

خداحافظ رفیق....

 

********************************************************************************************

 

و اما سلام ، سلام به تک پرستوی آسمان دل من ...

پرستویی که غریبانه به دیار یار پر کشید ولی در قفس دل من زندانی است واین قفس فقط جای اوست .

 

ای دلدار بی دل ...

رفتی و...

اکنون یک سال است که در انتظار دیدنت در رویا مانده ام ...

 

غروبها نگاهم با سپیدی برف کوچه گره خورد تا که شاید جای پایت را ببیند

 

چه روز ها که با صدای تق تق قاصدکی بر پنجره اتاقم شوری به دلم افتاد که امروز وقت دیدار است ولی ...

 

لحظه به لحظه ی روزهای گذشته در باورم نشد که دیگر نمی بینمت ... ولی امروز دیگر مجبورم که بگویم خداحافظ رفیق

 

برای من همان بس که تو با سید و سالار شهیدان دیدار کنی ...

 

حقاً که این جمله برازنده توست :

 

« عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خودش صادق نیست »

 

*******************************************************************************

 

**چه درد است اینکه عشقش نام کردند

 وز او آشوب خاص و عام کردند**

**خراباتی است اندر عشق کانجا

می از خون جگر در کام کردند**

**به یک ساغر در آن میخانه ما را

چنین سرمست و بی آرام کردند **

 

 

 

**برای شادی روحشان فاتحه مع الصلوات  **

+ نوشته شده توسط ستايش در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 12:18 |