تبليغاتX
**متولد می شویم تا بمیریم . پس وقتی خبر کوچ مرا شنیدید عکس العملتان آنچنان باشد که خبر تولدم را سالها پیش برایتان گفتند. کلمه طیبه ی استرجاع را بر زبان آورده و برایم طلب مغفرت کنید ....(شهید مرتضی بصیری) **از حضور سبزتون خيلي ممنونم ** ** عرشیان خاک نشین

*بسم رب الحسین(ع)*

چهارمین سالگرد شهید مرتضی بصیری

 

*صداهای شهداء تو گوش ما هی می خونن*

*قافله داره میره حسینی ها جا نمونن*

فرازی از یادداشت های سردار سرتیپ ، مهندس پرواز شهید مرتضی بصیری :


زندگی روزمره ما همچون دفتری است که هر بامداد یکی از برگهای آن بیدار شده و شامگاه می میرد . ولی با مرگ هر کدام هزاران خاطره بر رویشان نقش می بندد . إن شاءالله این اشکال همیشه و در همه حال خجسته و شادی بخش باشند .از خداوند باریتعالی خواهانم هرروزتان را از خوشی آکنده و از گناه دور دارد ، تجربتان را افزوده و تحمل شما را در مقابل گرفتاری ها و مرارت های زندگی بردبار گرداند . یقین دارم سختی و مشقت و گرفتاری های زندگی در کمین نشسته اند و آنها خلق شده اند تا انسانها را بیازمایند ، که این از لزومات و تنوعات ِ تلخ و شیرین ِ زمانه است ، پس با تبسم و خوش بینی به زندگی بنگرید و هرگز از یاد خدا غافل نمانید .اگر حوادثی یا اتفاقی بر وفق مرادتان نشد ، اگر به بلایی مبتلا شدید ، اگر سخت شکستید ، فقط لحظه ای مکث کنید وبعد با ذکر ِ «لا حول ولا قوۀ الا بالله» همان راست قامت ِ همیشه امیدوار باشید. و به یاد داشته باشید « نمی توانم » در قاموس ِ ما جای ندارد .امید اینکه هیچ گاه غم آسمان ِ دلتان را تاریک ننماید و با آروزی هر روزتان سرشار از اتفاقات ِ شیرین و ارزشمند و نیز اخبار مفید و نوید بخش باشد ..... والسلام .

****اللهم ارزقنا زیارة الحسین(علیه السلام) فی الدنیا و شفاعته فی الآخرة****

+ نوشته شده توسط راحل در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 10:15 |
وصيت‌نامه


متولد مي‌شويم تا بميريم
پس وقتي خبر کوچ مرا شنيديد، عکس‌العملتان آنچنان باشد که خبر تولدم را سال‌ها پيش برايتان گفتند. کلمه طيبه استرجاع را بر زبان آورده و برايم طلب مغفرت کنيد.

منبع:کتاب فاتح خرمشهر صفحه 278

+ نوشته شده توسط راحل در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 10:13 |
نامه شهيد


سلام خدمت مادرم که دوستش دارم. سلامي به عظمت دل‌ها، مادر عزيزم ان شا الله حالتان خوب است و ما را با دعاهايتان ياد کنيد...
مادرجان، مادري که تمام عمر عشقت، محبتت و جان‌فشانيت را به دل خريده بودم، دلم مي‌خواهد بداني که اين چند روز را در چه فکري سر مي‌کنم. انتظار، آدمي را به ياد خاطرات و گذشته‌هاي تلخ و شيرين مي‌اندازد. ديروز در اين انديشه بودم که چقدر از عمرم را براي ديگراني صرف کردم که زندگي را شناخته و نشناخته سير کردند و اينک جز غباري از خاطراتشان که بر صحيفه دلمان نشسته است ديگر پيوندي نيست تا دل‌هاي وارسته را به هم مقيد سازد.
مادرجان شما يقين والاتر از آني بوديد که فرزندتان را درک نکيند و مي‌دانم که درک کرديد مرا و زندگي را برايم به گونه‌اي شناسانديد و اين را از صفاي قلبتان، نگاه‌هاي محبت‌آميزتان و صبرتان دانستم. وقتي شناختم زندگي را و اينکه چگونه نهال محبت و صميميت را در قلب‌هايمان بکاريم و احساس کردم که زندگي من در وجود شما خلاصه مي‌شود و مهرورزي را در شما ديدم...
معلم گراميم در اين عمري که صرف کردم آموخته‌ها را آزمودم و با کوله‌باري از محنت و درد در اين گوي تلاش براي زندگي گفته‌ها را به دلم حک کردم و تجربه‌ها را افزودم. آدم مقيد است که براي کمال خود بکوشد و تا نيفتاده است قامت خود خم نکند و چقدر خوشحالم که تجديد خاطره‌ي سيمايتان، حرف‌هايتان و درس‌هايتان اين ايستادگي را استوار مي‌کند.
.... بسيج دانش‌آموزي محيطي بود که علاقه‌ام را شدت بخشيد به اين که نگاهبان مغزهاي نورس نوجوانان و فرزنداني باشم که اساس مملکتي را بنيان مي‌نهادند. مادرم، زندگي سراسر علاقه‌هاست و چون آتشگهي پابرجاست و اين علاقه اگر در خدمت همنوعان خلاصه گردد، شيفتگي الهي مي‌آورد که ما کرديم و خود، يقين مي‌داني که چقدر روي آنان جان‌فشاني‌ها کردم. من عاشق خدمت بودم خدمت به کودکان، خدمت به نوجوانان و آناني که صفاي باطنشان روشني‌بخش جان‌هاست و خواهد بود و اين خدمت سوزاند وجودمان را و افروخت شعله‌ي غمگساريمان را و اين که به حال محروميتشان؛ به حال ناآگاهيشان غم‌ها را به جان بخريم.
التماس دعا دارم
فدايتان، م- بصيري
13/6/1365

منبع:کتاب فاتح خرمشهر صفحه 278

+ نوشته شده توسط راحل در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 10:6 |
دست نوشته


زندگي روزمره ما همچون دفتريست که هر بامداد يکي از برگ‌هاي آن بيدار شده و شامگاه مي‌ميرد ولي با مرگ هر کدام هزاران خاطره بر رويشان نقش مي‌بندد، اميد اين است که اين اشکال هميشه و در همه حال خجسته و شادي‌بخش باشند و هيچ‌گاه غم، آسمان دلتان را تاريک ننمايد و با آرزوي اين که هر روزتان سرشار از اتفاقات شيرين و ارزشمند و نيز اخبار مفيد و نويدبخش باشد،‌ از خداوند باري‌تعالي خواهانم هر روزتان را از خوشي آکنده و از گناه دور دارد. تجربه‌تان را افزوده و تحمل شما را در مقابل گرفتاري‌ها و مرارت‌هاي زندگي بردبار گرداند.
يقين دارم سختي و مشقت و گرفتاري‌هاي زندگي فقط در کمين نشسته‌اند و آنها خلق شده‌اند تا انسان‌ها را بيازمايند، که اين از لزومات و تنوعات تلخ و شيرين زمانه است؛ پس با تبسّم و خوش‌بيني به زندگي بنگريد و هرگز از ياد خدا غافل نمانيد. اگر حوادث يا اتفاقي بر وفق مرادتان نشد،‌ قامت هميشه اميدوار باشيد و به ياد داشته باشيد «نمي‌توانم» در قاموس ما جاي ندارد.

منبع:کتاب فاتح خرمشهر صفحه 285

+ نوشته شده توسط راحل در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 10:4 |
جاذبه مرتضي


جاذبه مرتضي طوري بود که هر کس او را مي‌ديد، در همان برخورد اول شيفته او مي‌شد و من در همان اولين ديدار بلافاصله همکاري او را قبول کردم و واقعاً به او اعتماد داشتيم. يادم هست وقتي قرار شد بچه‌ها را به اين اردو ببريم، خود مرتضي براي اينکه خيال من راحت شود مسير را يک بار طي کرد و شبانه از دارآباد تا امامزاده داوود را از کوه بالا رفت.
يک بار هم که به شمال رفتيم، قبل از اين که بچه‌ها وارد آب شوند خودش تا صد متر آنطرف‌تر را شنا کرد تا کاملاً مطمئن شود که هيچ خطري بچه‌ها را تهديد نمي‌کند. اراده‌اي داشت که به هر چه مي‌خواست مي‌رسيد و تا به آن نمي‌رسيد، دست از کار نمي‌کشيد.

منبع:کتاب فاتح خرمشهر صفحه 285

راوي:دوست شهيد

+ نوشته شده توسط راحل در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 10:3 |
زندگي با او


آن روزها دانشجوي سال آخر آموزش ابتدايي بودم. وقتي به خواستگاري‌ام آمد، گفت: من تو را از امام رضا (ع) خواستم. رفتم مشهد و گفتم: «آقاجان من همسري از تبار شما مي‌خواهم و خدا يه خانم سيده نصيب من کرد» مرتضي خستگي نداشت وقتي خانه نبودم، با ذوق به آشپزخانه مي‌رفت و غذا مي‌پخت. آن هم با چه سر و صدايي. هر طرف خانه که نگاه مي‌کنم، ياد او مي‌افتم. ياد خنده‌ها و دعاهايش. بدون مرتضي سخته. التماسش کردم نرود. خودش خواب ديده بود هواپيمايش سقوط کرده. وقتي برايم تعريف کرد ديگر آرام و قرار نداشتم.
هميشه خواب‌هايش خيلي زود تعبير مي‌شد. اما قبول نکرد بماند و رفت. حالا من هستم و سينا و مبين. نگاه که به سينا مي‌کنم، مرتضي را مي‌بينم، سينا همانطور است که او دوست داشت و هنوز صداي خنده‌هاي مرتضي در گوشم است انگار همين جاست.

+ نوشته شده توسط راحل در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 10:1 |
شهيد مرتضي بصيري


تاريخ تولد :-/11/1342

نام پدر :

تاریخ شهادت : 19/10/1384

محل تولد :آذربايجان‌شرقي /خوي /-

طول مدت حیات :42

محل شهادت :آسمان اروميه

مزار شهید :

مرتضي بصيري در بهمن‌ماه سال 1342 در شهرستان خوي به دنيا آمد. پدر و مادرش مردماني متعهّد تحصيل کرده، آگاه در مسايل سياسي و معتمد اهل محل بودند. او از اوايل کودکي ضمن تحصيل علم وارد عرصه هنر گرديد و مهارت فوق‌العاده‌اي در طراحي و نقاشي به دست آورد. در سن 13 سالي برنده مدال طلاي مسابقات نقاشي جوانان زير 16 سال جهان که در کشور کانادا برگزار شده بود، گرديد. مرتضي در جلسات قرائت و تفسير کلام‌الله مجيد و مجالس ذکر اهل بيت (ع) شرکت مي‌کرد. نوجواني او مصادف با آغاز انقلاب ايران بود و او عاشقانه در خيل ياران امام (ره) قرار گرفت و مردانه فرياد برآورد مرگ بر شاه...
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به عضويت بسيج درآمد و در پايگاه شهيد صمصامي به فعاليت پرداخت. با آغاز جنگ نيز داوطلبانه راهي ميدان جنگ شد و بارها زخم عشق را به جان خريد. اواسط سال 1365 به عضويت نيروي هوايي سپاه درآمد و پس از طي دوره‌هاي آموزشي لازم در داخل و خارج از کشور به عنوان مهندس پرواز با تخصص موتور هواپيما انجام‌وظيفه کرد و مسئوليت سوخت‌رساني و تجهيزات فرودگاهي را پذيرفت.
او سپس به زبان انگليسي، ترکي استامبولي و فرانسه تسلّط يافت و به عنوان استاد پرواز، خدمتش را ادامه داد. بصيري علاقه زيادي به تدريس داشت؛ لذا در آموزش و پرورش تهران به عنوان مربي پرورشي به تربيت نوجوانان همت گمارد و در مجتمع رازي و مدرسه راهنمايي شهيد عبدالهي مشغول به خدمت شد. سال 1373 با بانو علوي‌زاده پيمان بست و همراه و همسفر او گرديد و خداوند به يمن اين ازدواج دو کودک صالح را به او هديه داد.
مرتضي در سال 1380 به عنوان مهندس پرواز به پايگاه هوايي قدر انتقال يافت و کار روي هواپيماي فالکون را آغاز کرد و سرانجام در روز نوزدهم دي‌ماه سال 1384 در سن 42 سالگي در مأموريتي به اروميه به همراه سردار کاظمي و ديگر فرماندهان سپاه به اوج پرکشيد و نامش را در دفتر عاشقان نينوا ثبت کرد.

+ نوشته شده توسط راحل در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 10:0 |
مجموعه مداحی ویژه محرم 88با بیش از 15000لینک مداحی  از

برای دانلود روی لینک ها کلیک کنید

دانلود مداحی مرحوم سید جواد ذاکر


دانلود مداحی مرحوم اغاسی


دانلود مداحی حاج محمود کریمی


دانلود مداحی حاج منصور ارضی


دانلود مداحی حمید رضا علیمی



دانلود مداحی مهدی مختاری


دانلود مداحی جواد مقدم


دانلود مداحی عبدالرضا هلالی


دانلود مداحی حسین سیب سرخی


دانلود مداحی مهدی اکبری


دانلود مداحی حاج احمد واعظی


دانلود مداحی سید مجید بنی فاطمه


دانلود مداحی سید مهدی میر داماد


دانلود مداحی روح الله بهمنی


دانلود مداحی حاج محمد رضا طاهری


دانلود مداحی مهدی سلحشور -سید مهدی حسینی


دانلود مداحی حاج حسن خلج


دانلود مداحی احد قدمی


دانلود مداحی ملاباسم


دانلود مداحی نریمان پناهی

مناجات خمس عشره


مداحی وکلیپ های تصویری

دانلود مقتل خوانی

گلچین مداحی آذری روضه و سینه زنی

دانلود مداحی حاج سعید حدادیان

+ نوشته شده توسط راحل در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 و ساعت 14:11 |

 

* منبع : سایت بهداروند

الله اكبر

اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهید ان علیاً ولی الله

خداوندا فقط می‌خواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت می‌خواهم كه از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه كس هستی و قادر توانایی، ای خداوند كریم و رحیم و بخشنده، تو كرمی كن، لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده. با تمام وجود درك كردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط راحل در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 13:43 |

از چپ به راست:سردار شهید حاج سعید قهاری سعید،سردار شهید سعید مهتدی،سردار شهید حاج احمد کاظمی،سردار شهید حمید آذین پور،سردار شهید نبی الله شاهمرادی،سردار وجدان و آقای سرهنگ باقری.



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط راحل در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 13:41 |